چند روزی بود که از جبهه برگشته بود و اولین دیدارش با خواهر کوچیکش بود!
وقتی خواهر کوچولوش داداششو دید دووید طرفش و گفت: کجایی؟! دلم برات تنگ شده!
و انگشت اشاره و شستشو بهم چسبوند و گفت اینقده شده!!!! داداشش هم خندید و
گفت ببخشید دیر اومدم خونه! خواهر کوچولو هم به نشانه اعتراض گفت: من که
نمیتونم بیام خونه تو تو جبهه! من اونجا خونه تو بلد نیستم که! ولی تو که
خونه ما رو بلدی باید بیای!
داداش هم در مقابل شیرین زبونی خواهر کوچیکش با اون سن کمش که هرطور بود
میخواست ثابت کنه که دلش تنگ شده تسلیم شد و با آغوش باز از خواهرش پذیرایی
کرد...
وقتی این خاطره رو برام تعریف می کرد اشک تو چشماش حلقه زده بود آخه خواهر کوچولو الان 29 سالشه....
بهم گفتش: وقتی برای آخرین بار دیدمش به خاطر شیمیایی بودن حسابی از پا درومده بود ولی هنوز مقاومت میکرد....
من هنوزم دلتنگشم.... آدرس خونه شو بلدم و دارم سعی میکنم قدم تو راه بزارم و برسم به مقصدمون...
مقصد نهایی ما بهشت جایی که برادر شهیدم منتظر من....

www.tashohada.ir
سلام
عید شما مبارک
سلام
برای دیدن وبلاگ ما که دیگه نیاز به ...بوق.. نداری!!!
عید شما هم مبارک
سلام...
عیدتون مبارک باشه؛ ایشالله عباداتتون مورد قبول درگاه حق باشه...
یاعلی
سلام
عید شما هم مبارک
سلام
دم شما گرم
ضمنا اخوی امون نمیدیا!ماشاالله از خوشحالی در اومدی دیگه نفس دشمن را بریدی در عرصه سایبری
خدا قوت رفیق
سلام
دیگه بعد از 8سال نوبت ما شد که حرف بزنیم ، نه؟
یا علی